|
Saturday, July 10, 2004
شنبه 20 تير 1383
شادمانه اي براي خودم
چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی کز آن گل کاغذین روید؟
بگذريم...همين جوری يادم اومد.
بگذريم که اين مدت همش امتحان بود و درس و ...
بگذريم که باز دارم ديوونه دو تا چشم می شم...يه نگاه ناب ناب.
بگذريم...آره...بگذريم...که خيلی های ما فقط همين يک کار رو خوب بلديم.
آه که چقدر شادم...اگه اينجا رو به هم نمی ريخت...همين جا می رقصيدم.
به کسی چه؟دوست دارم شاد باشم.
راستش ٬ با تمام اتفاقات تلخی که برام افتاد...هنوز زنده ام...هنوز اميدوار...و سرشار از شادی دوباره.
شايد دارم دوباره آهسته آهسته بوی عشق را احساس می کنم.
اما اين بار...فرق می کند...ميدانم!
(من دوباره به زودی بر می گردم)
6:07 PM
احسان
Tuesday, June 01, 2004
سه شنبه 12 خرداد 83
احسانیکا یک ساله شد!
امروز یه روز خیلی عالی برای من هست نه فقط از این
جهت که وبلاگم یک ساله شده...بلکه به خاطر پروژه کارشناسیم و همچنین قبولی دوستای
گلم توی کنکور ارشد. یک سال پیش توی چنین روزی بود که اولین بار
احسانیکا دات بلاگ اسکای رو آپدیت کردم. توی این مدت اتفاقات خوش آیند و نا خوش آیند ( و
بیشتر نا خوش آیند ) برام پیش اومد که ... بعضی ها (شایدم خیلی ها) فکر می کردن که مخاطب من
فقط یک نفره...از حرفام حتماً اینجوری برداشت کرده بودن...ولی من می دونم که از
همون روز اول هم حرفی برای اون مخاطب خاص نداشتم! اوایل بعضی ها مسخره می کردن...بعضی ها می
خندیدن...ولی یواش یواش برای همه عادی شد...اما برای من همیشه تازگی خاص خودش رو
داشته و داره... هر چند که مدتی نسبتاً طولانی ننوشتم اما باز هم
دوستانی که پیدا کرده بودم...منو فراموش نکردن... خداییش توی این چند سال دانشگاه ، اگه هیچ چیز به
درد نخوری هم از علم کسب نکردم، حداقل دوستانی پیدا کردم بهتر از برگ درخت ، زلالتر
از آب روان،پاک تر از نور... و تنها همین هاست که می ماند. دوران خوش آن بود که با دوست به سر شد
باقی همه بی حاصــــــــــلی و بی خبری بود
7:09 PM
احسان
Monday, May 24, 2004
دوشنبه 4 خرداد 1383
دانستنيهای روزمره ی من
پروژه
چيزی که وقتی بالاخره لازم نشد اون کامپايلر ۵۰۰ دلاری رو بخری، حالا خيلی باهاش راحتی.البته اون پولو خودت نمی دادی...ولی استاد و اون اسپانسر نظامی،ممکن بود دودمانت رو به باد بدن (-؛ ...(اون جا که خونده نمی شه با رنگ سفيد نوشته شده)
پس آفرين به اين شرکت با برکت و وزين اينتل.
درس: وقتی می خوای درسی رو حذف کنی، فقط برای اينکه يه کم ديگه وقت داشته باشی برای کارهات، يه فکر خوب اينه که ميان ترم رو ندی!...البته ممکنه نتونی حذفش کنی و اونوقت مجبور می شی يه نمره تک رو توی کارنامه ت ببينی :)
جشن فارغ التحصيلی: حيف که همين پس فرداس...وگرنه همتونو مهمون می کردم.( آره قربونش)
شبديکس : اولين نسخه لينوکس فارسی...با حمايت يک شرکت خصوصی ... خيلی با حال و جالب بود...کاملاْ مجانی...اگه دوست داشتيد آدرس بدم دانلود کنيد.
(۶۷۰ مگا بايته همش)
بلاگ اسکای رو هم دوباره آپدیت می کنم.
8:22 PM
احسان
Sunday, May 09, 2004
این روزها که می گذرد احساس می کنم کسی در باد فریاد می زند!
مقدمه:
در زندگی زخمهایی است که مثل خوره روح آدم را می خورد...(فکر کنم از صادق هدایت)
راستش بعضی وقتها خیلی دلم می خواد یه کم از این وضعی که دارم بیرون بیام و به کارهایی که دوست دارم برسم.
نمی دونم...شاید به خاطر اینه که خیلی سرم شلوغه...
(حالا این مقدمه چه ربطی به نوشته های پایینی داره ، نمی دونم...شاید مثل کسانی که یک ماشین قراضه رو هل می دن تا روشن شه و بعد هم راننده رو با ماشینش تنها می گذارن...(مرسی تشبیه!))
روز تولدم:
حدود یک ماه پیش بود.
یکی از هدیه هایی که برای روز تولدم گرفتم یک جلد شاهنامه بسیار نفیس بود که حدود 10 نفر از دوستام برام خریدن...که بسیار بسیار منو شرمنده کردن.و حالا با این کتابهایی که خریدم مجموعه مناسبی از شعر پارسی به صورت کتاب دارم (البته درج 2 هم جای خودش رو داره)
جند تا کتاب دیگه ، چند تا نوار کاست از فرهاد مهراد ، چند تا VCD بسیار زیبا ، چند CD عکسهای ناب وکلی ای-میل و ای -کارد و ای-تولدت مبارک و ای-نا(یعنی : اینا)
روز تولدم باران هم آمد...باران جان ، خیلی ممنون که آمدی...
از بقیه دوستام هم که به من لطف داشتن ممنونم.
همین طور از اونهایی که انگار یادشون رفته بود...
کنکور:
با نهایت مردانگی ! مجاز نشدم!
البته اینو از خیلی وقت پیش می دونستم که نمی شم...حدود یک ماه قبل از اینکه کنکور بدم!
در نهایت یه پیتزا در شرط بندی بردم! و این بود حاصل خرج آن همه هزینه ثبت نام و آن همه وقت نشستن سر جلسه!!
پروژه :
مدتی می شه که گیر افتادم...یه گیر جدی که فکر کنم حدود 500 دلار خرج برداره!
البته اگه بشه سر و ته قضیه رو به همین جا تمام کرد.(بدانید و آگاه باشید که فعل درستی به کار نبردم)
ترم آخر:
نمی دانم!...یا باید تمام کنم برم پی کارم توی خونه بشینم "ور دل مامان جونم" یا واحد حذف کنم برای سال آینده که می خوام دوباره کنکور بدم توی دانشگاه بدونم.
مشکل اینه که نمی تونم از بین این دو یکی رو انتخاب کنم و از طرفی "اجنماع نقیضین عقلاً محال" است.
سربازی :
یک چیزی که اگه تو مملکت ما نبود ،یا حد اقل می شد مثل قبل خریدش، حالا من اینقدر دچار تفکرات الکی نمی شدم...خیلی از این ها هم که کنکور ارشد می دادن می رفتن پی کارشون...منم امسال کنکور رو قبول می شدم و می رفتم دنبال کار خودم.
خط اینترنت :
موجودی عجیب الخلقه که هر وقت با آن کار دارم دسترسی به آن به غایت مشکل و طاقت فرسا و گاه غیر ممکن می شود...درست مثل همین امشب که کلی برنامه ریزی کردم تا بیام سراغش...اتصال فقط تا سرور شبکه داخلی امکان پذیراست!
بلاگ اسکای :
هنوزم در دسترسی به بلاگ اسکای مشکل دارم...و در حالی که خیلی وقتا دلم پر می کشه برای خوندن حرفای دوستام ، نمی تونم بهش دسترسی داشته باشم...
اردوی نمایشگاه کتاب تهران:
آخر هفته پیش رفتیم نمایشگاه کتاب ...این اردوباعث شد جند نفر رو خوب بشناسم و با چند تا از سال بالاییهای دیگر رشته های دانشکده کلی رفیق بشم...در روزهای آینده پیش نویس کتاب(!) ماجراهای نمایشگاه کتاب رو براتون می نویسم...البته به شرطی که آقا رضا پ. با من همکاری لازم رو انجام بدن.
خود نمایشگاه کتاب:
دست از پا دراز تر برگشتم (برای خرید کتابهای لاتین) ولی خوب همه پولم رو دادم و کتاب شعر خریدم!...کلیات شمس ، مثنوی ، سعدی و یک قرآن سه زبانه ترجمه طاهره صفارزاده.
خانم دکتر صفار زاده:
گویی با این ترجمه جدید از قرآن افق جدیدی را در ترجمه این کتاب آسمانی به زبان های فارسی و انگلیسی گشوده است.گو اینکه اولین نسخه از این قرآن در سال 80 یا 81 منتشر شده است.
اینجا را ببینید
و این وبلاگ که گمان نمی کنم متعلق به خود ایشان باشد.
این هم نقدی بر این ترجمه در سایت حوزه !
افسوس که وقت ندارم وگر نه این نقد خودش خیلی جای نقد دارد!
خوب دیگه فکر کنم خیلی حرف زدم...نه؟
11:09 PM
احسان
Monday, May 03, 2004
Gmail
من فکر می کردم این سرویس GMAIL الکیه یا اینکه دروغ آوریله!
ولی نه...مثل اینکه حقیقت داره!...به لطف و مرحمت بلاگسپات تونستم یه دونه account از سرویس eMail گوگل بگیرم...
1000مگا بایت فضای ایمیل چیزی نیست که بشه از کنارش به راحتی رد شد...
همه چیزش خوبه فقط باید لطف کنن و یه Google Messenger هم بنویسن که سرویسشون کامل شه!!!
خیلی پر رو ام...نه؟
10:24 PM
احسان
Tuesday, April 06, 2004
تقدیم به باران، دختر پاک گریان...
باران عزیزم
سلام
نمی دونم درسته که با گلایه نامه رو شروع کنم یا نه؟ولی می دونم که به دل نمی گیری...
باران جان! چرا این قدر دیر به دیر سر می زنی ؟
بابا ...آخه ما هم دل داریما (!)
قدمت رو سر و چشم من ، هر وقت دوست داشتی بیا عزیز دلم.
من که همیشه چشمم به راهته که بیای...
ولی باران خانما ، خانم خانما!
حالا که بهار خانم هم اینجاست ،
وقراره یکی دو ماه دیگه بمونه،
تو هم گاه گاهی بیا ببینیمت... راه دوری نمی ره ها.
راستی باران! هفته دیگه تولدمه..میای؟...اگه تونستی حتماً بیا. باشه؟
می دونی باران ، خیلی دوست دارم...خیلی.
باران به نظر من تو خیلی پاکی..خیلی.روح لطیفی که تو داری کمتر کسی داره....
نمی دونی وقتی با هم تو خیابون ، پشت باغ ارم ، قدم می زنیم چه احساس خوبی دارم...
هیچ وقت نشد این چیزا رو بهت بگم...آخه همیشه پر بودی از حرفهای نگفته و منم همیشه تشنه شنیدن.
دوست دارم یه بار دیگه بیای با هم بریم حافظیه ، برات شعر بخونم...تا اونوقت دوباره چشمات خیس بشه...تا منم همراه اشکات ببارم و سبک شم.هر چند که دیگه از وقتی با تو آشنا شدم خیلی احساس راحتی می کنم.
دوست دارم یه بارم بیای برات درد دل کنم ، بعدش بلند شم داد بزنم،بچرخم ، برقصم ...خوب دوست دارم دیگه...میگی چکار کنم؟
چقدر باید دعا کنم بلکه درهای آسمون باز بشه و یه بار دیگه از اون بالا بالاها بیای و سری به ماها بزنی؟
ای خدا...ای خدا...
تو بهش بگو...
بگو منم دل دارم
بگو دوسش دارم
بگو وقتی باهاش قدم می زنم ، وقتی باهام حرف می زنه...آنقدر شادم که انگار همه دنیا رو بهم دادن.
...
باران جان
باز من بی تابی کردم...ببخش دیگه...
می دونه، من که همیشه از خدامه اینجا باشی. ولی هر جوری که دوست داری رفتار کن.
فقط اینو بدون که تا آخر عمر دوستت دارم.برای همیشه و از ته قلب.
شاد باشی.
*************************
میگم : این بارون همونه که از آسمون میاد و از ابر می باره...بعداً نگین از اول می گفتی.
11:45 PM
احسان
Friday, March 26, 2004
سال نو مبارک
انشاءالله سال خوبی برای همه باشه
نمی دونم سال نو برام شده سال Windows!
از اول عید تا حالا 4 بار Windows نصب کردم!
لینوکسم هم پاک شد...
اگه اینجور باشه با حساب من باید تا سال دیگه حدود 150 بار دیگه هم windows نصب کنم.
تا خدا چی بخواد.
12:32 AM
احسان
Friday, March 19, 2004
سالی که گذشت...
عجب سالی بود این 82...
چه شادیها و ناراحتیهایی که بر من نگذشت...
در تمام عمرم شادترین و غمگین ترین لحظات را در این سال گذراندم...
و چه خوب است که در پایان سال
صرفنظر از هر چه که پیش آمد...
دوست دارم شاد باشم
شاد شاد شاد...
انشاءالله شما هم شاد باشید...
عید همگی مبارک
12:53 AM
احسان
Sunday, March 14, 2004
چهارشنبه سوری امسال هم که دیگه ....
اینجا رو ببینین
7:07 PM
احسان
Thursday, March 04, 2004

9:46 PM
احسان
..............................................................
|